سه‌شنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

سه‌شنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۸

پارک ساعی 4 بعدازظهر




به به عجب هوای دو نفره ای بود پارک ساعی پرنده پر نمیزد برفم نم نم داشت می یومد هوا یه سوزه خاصی داشت آدم دوست داشت کلی پیاده روی کنه تا حالا انقدر پارک ساعی و خلوت ندیده بودم برفم میخواست همه جا رو سفید و پاک کنه پس منم چترمو بستمو به راه رفتن ادامه دادم شاید برف من رو هم ...

برف

این دفعه مسکه خیلی عجله داشت طاقت دوری از زمین و نیاورد

چهارشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۸

انسان ...!

ومن انسان شدم

موجودی با دو چشم دو گوش دو دست دو پا ومقداری عقل واحساس که در این گردونه خاکی به کار بندمشان

شاید تقدیر همچو منی باشد که باشم نه از برای بودن خویش که ارابه ی روح با شکوه خود باشم در ناکجا آباد آباد شده به دست خویش

این قرارگاه بی قرار که خود انتخاب نکرده ام به دست خویش باشم تا مدتی نا معلوم

اگر از برای این دنیا هستم پس چرا می روم و اگر نیستم چرا آمده ام و این زجه های اندوهبار از برای چیست ؟ بار تحمل تنهایی باز مانده یا غم اینکه چرا من به تنهایی رفته ام!

ز چه رو به این دنیا شدم که بدان باید از این دنیا بروم



پاسخ این بی جواب را در کجای این کره خاکی نوشته اند و این تسلسل انسانیت تا به کجا ادامه خواهد یافت


a.f

جمعه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸

خنجر

تو اگر می دانستی
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد,خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی







استاد ایرج جنتی عطایی

پنجشنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۸

روسپیان اجبار




ملئون زاده ای پلید که در تاریکی تاریک خلوتگاه مرد و زنی که شبی تاریک و پر رمز و راز را سپری میکنند


از مردی بی سر و پا که اختیار از کف داده به تیره گاه رحم زنی بی کس وناچار که شب را در آغوش مردان سپری میکند


وبار مشکلات که بر گیسوان سیاهش رگه های سپید بر جای نهاده است وخود را اسیر چنگ هوس مردانی نه چندان مرد


که فقط بار درازی مردانگی را به دنبال می کشند و بوی گند تعفن شاهکار بودن خلقتشان عالمی را به ستوه آوردست


از ناچاری دیگران به چاره دل خود میرسند و روسپی از روسپیان اجبار را به آغوش تلخ خود دعوت می کنند.






و این است مفهوم پاکی نا پاکان


a.f

دوشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸

که...

دلم و بردی خب ببر!

آخه دیگه با عقلم چیکار داشتی

اون دیگه به چه کارت می یومد چیه می ترسیدی عقلم باعث بشه یه روز ولت کنم؟

اما نه هنوز تو نمی دونی این عقل لامسب از اون دل دیونه دیونه تر شده

دیگه حتی دلم بگه بی خیالش شو دیگه این عقله ول کن نیست حالا.

اینم از شانس ماست دیگه

خیلی دوست داشتم بدونم مگه اینا تو اون چشای روشن چی دیدن که ...

شنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۸

مقدمه ای برجبر و اختیار


چمه دونتو ببندو آماده باش فردا میری زمین تا ببینی اونجا چه خبره ; فرشته کوچولو این و گفت و اونو بوسید و رفت .


ولی اون هنوز نمی دونست اونجا کجاست اصلا چرا باید اونجا می رفت اونجا باید چیکار می کرد دوباره بر میگرد اینجا یا نه


یعنی اونجام کسای دیگه ایم بودن که مث اون فرشته محربون هواشو داشته باشن یا نه یه لحظه ترس ورش داشت آخه موضوعی نبود که آدم بتونه هر لحظه تجربش کنه بعدشم پشیمون بشه اصلا انتخاب با اون نبود و هیچکسم ازش نپورسیده بود می خوای به اون دنیا بری یا می خوای همینجا بمونی


به هر حال باید آماده رفتن می شد چشاشو بست تا یه کم استراحت کنه . اما اون نمیدونست چه روزای سختیو پیش رو داره شاید اگه میدونست هیچ وقت دلش نمی خواست به این دنیا بیاد

تقدیم به شیما و رامتین

عزیزم