ومن انسان شدم
موجودی با دو چشم دو گوش دو دست دو پا ومقداری عقل واحساس که در این گردونه خاکی به کار بندمشان
شاید تقدیر همچو منی باشد که باشم نه از برای بودن خویش که ارابه ی روح با شکوه خود باشم در ناکجا آباد آباد شده به دست خویش
این قرارگاه بی قرار که خود انتخاب نکرده ام به دست خویش باشم تا مدتی نا معلوم
اگر از برای این دنیا هستم پس چرا می روم و اگر نیستم چرا آمده ام و این زجه های اندوهبار از برای چیست ؟ بار تحمل تنهایی باز مانده یا غم اینکه چرا من به تنهایی رفته ام!
ز چه رو به این دنیا شدم که بدان باید از این دنیا بروم
پاسخ این بی جواب را در کجای این کره خاکی نوشته اند و این تسلسل انسانیت تا به کجا ادامه خواهد یافت
a.f
۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)